شروعی دوباره ... [یک شب یک شعر یک متن , ]
سلام به همه معذرت می خوام که این همه طول کشید آپ کردن وبلاگ. سعی می کنم بعد این زود زود اپ کنم . دوستتون دارم بیشتر از اونچه فکرشو بکنین . تو یه جایی مطلب پایین رو که راجع به مادر بود رو خوندم گذاشتن اون رو تو وبلاگم خالی از لطف ندیدم عشق مادر وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا میداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری. تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد. تو هم با ریختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی! وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید. تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری. تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!
وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد. تو هم، با فریاد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بیس بال خرید. تو هم، با پرت کردن توپ بیس بال به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!
وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خرید. تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت. تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره. تو هم، ازش تشکر کردی،با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه پشت سرت رو هم نگاه کنی!
وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد. تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه!
وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِون بر حذر داشت. تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بیرون بره!
وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی. تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری!
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد. تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن یک نامه ساده!
وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره(ابراز محبت کنه). تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه)!
وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت یاد داد که چطوری ماشینش رو برونی(رانندگی یاد داد). تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی!
وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود. تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی!
وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد. تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که، تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی!
وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد. تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوابگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی !!) وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!
وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد. تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت. تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی! ! وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد. تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت هستن!
وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد. تو هم با دریدگی و صدایی(که ناشی از خشم بود)فریاد زدی:مــادررر،لطفا ًً!! وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه. تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!
وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد. تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چیز دیگه تغییر کرده !!" وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه. تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی!
وقتی که 50 ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت. تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!
و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره. و تمام کارهایی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد.
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی...
و، اگه زنده نیست، محبت های بی دریغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر... همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط یه مادر داری!!!!!!!
نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه 20 بهمن 1384 و ساعت 02:02 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 21 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ
()
نظر
حرف دل تنهاییم [یک شب یک شعر یک متن , ]
خیلی سخته که نباشه هیچ جای آشتی بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه خیلی سخته اگه عمر جادوی شعرت تموم شه نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات میمیره بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره خیلی سخته تا یه روزی حرفای اون باورت شه نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه خیلی سخته بی بهونه میوه های کال را چیدن بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیه باشی وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی از خودت می پرسی یعنی میشه اون بره زمانی؟ خیلی سخته که تو پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون اگه چتر نداشته باشن توی دستا هر دوتاشون خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت خیلی سخته چشمای تو واسه اون کسی خیسه که پیام داده یه عمره واسه تو نمی نویسه خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی خیلی سخته بری یکشب واسه چیدن ستاره ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره خیلی سخته که من و تو همیشه با هم بمونیم آنقدر عاشق که ندونن دیوونه کدوممونیم سلام امیدوارم حال همتون خوب باشه . ازتون تشکر می کنم که هر از چند گاهی به داداش کوچیکتون سر می زنین و حالی ازش می پرسین .بر آورده شدن آرزوهاتون آرزومه .............. در پناه حق
نوشته شده توسط امیر در جمعه 29 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
فکر کنم جالب باشه [یک شب یک شعر یک متن , ]
سلام به همه خوبان که همه شماها هستین . از دستم راحت شده بودین نبودم نه ؟ خوب به هر حال دردسریم دیگه .قسمت پنجم داستانم رو هفته بعد می زارمش تو وبلاگ ولی دیدم دو سه تا متن کوچیک هم دارم که خوندنشون خالی از لطف نیست ولی اگه خوندینو نظر ندادین خوب ندادین دیگه چی بگم ؟جز اینکه تشکر کنم از اینکه زحمت کشیدین و خوندین .( ولی اگه نظر بدین خوشحال می شم خیلی )هرگز به دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی بلکه بدنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز وروزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست یادم باشد که جواب کینه را با کمتراز مهر ندهم یادم باشد باید دربرابر فریادها سکوت کرد
جلوی من قدم برندار شاید نتونم دنبالت بیام پشت سرم راه نرو شاید نتونم رهرو خوبی باشم کنارم راه بیا و دوستم باش .تو را دوست دارم نگاهت را ، کلامت را و آغوش مهربانت را تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگهای زیبای دنیا نه کم است به اندازه تمام زیباییهای دنیا نه باز هم کم است تو را به اندازه تمام دنیا دوست دارم من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم در هر نفسم عطرت را حس کردم و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگی کردم دیگر در پسکوچه ها خاطراتت جستویم نکن ، مرا نخواهی یافت که من در تو محو شدم و چه درآمیختن زیباییهرگز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را هرگز ندیدم برلبی لبخند زیبای تو را دوستتون دارم برای همیشه
نوشته شده توسط امیر در دوشنبه 15 فروردین 1384 و ساعت 10:04 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 6 اسفند 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ
()
نظر
فقط یه درد دل [یک شب یک شعر یک متن , ]
خدا به تو دو پا داده تا با آنها راه بروی دودست داده تا نگه داری دو گوش داده برای شنیدن ودوچشم داده برای دیدن اما میدانی چرا فقط یک قلب به تو داده چون قلب دوم ترا به دیگری داده ـ تا تو آنرا پیدا کنی.
من غریبه ی دیروز ـ آشنای امروز ـ و فراموش شده فردایم . پس درآشنایی امروز مینگرم تا درفراموشی فردا یادم کنی.
بهارم توبودی ـ کتاب غمم را تو با غم سرودی گناهم توبودی ـ ثوابم توبودی ـ به من هرچه دادی دلم را ربودی
اگر رفتم تو یادم کن ـ اگر مردم تو خاکم کن اگر ماندم درین دنیا ـ به مهر خود تو شادم کن
سلامی دوباره به گرمی دستهای با محبت شما عزیزانم که اینقدر به من لطف دارین ، می آیین اینجا و نظر میدین و منو امیدوار می کنین برای نوشتن .
آخه می دونین من همینطوری فی البداهه نمی نویسم اول روی کاغذ خا طرمو پیاده می کنم بعد میارمش رو سایت ،بزودی قسمت بعدی داستانمو براتون مینویسم .
دوستتون دارم خیلی زیاد ....................
<:P:>
نوشته شده توسط امیر در جمعه 14 اسفند 1383 و ساعت 12:03 ب.ظ
ویرایش شده در جمعه 14 اسفند 1383 و ساعت 12:03 ب.ظ
()
نظر
[شب شعر , ]
چشمهایم را نوازش می کنم با نگه بر نرگس مستانه ات
چشم مخمورت چو جامی پر می است مست کن ما را از آن پیمانه ات
می کشاند آن نگاه مست تو عاشقان را جانب میخانه ات
تابه کی در خون کشی ما را صنم با نگاه نرگس فتانه ات
در فراقت اینک ای لیلای من همچو مجنون گشته ام دیوانه ات
آتش عشقت دل و جانم بسوخت با حضورم گرم کن کاشانه ات
آرزو دارم شبی ای نازنین سر نهم بر روی زلف و شانه ات
بشنوم آواز شیرین تو را زنده گردد در دلم افسانه ات
      
خوب من تو این وبلاگ دو سه تایی مطلب نوشتم ولی خودمو معرفی نکردم .
من امیر .ک هستم دیپلمم رو تو رشته ریاضی گرفتم و در دانشگاه در رشته الکترونیک تا مقطع فوق دیپلم تحصیل کردم الان هم ۲۴ سال و اندی سن دارم و در شغل آزاد تو کار لوازم برق صنعتی هستم شکر خدا در آمدشم بد نیست می تونم گلیممو از آب بکشم . و یه برادر بزرگتر از خودم دارم و از داشتن نعمت خواهر هم محرومم .
فکر کنم حالا یه اطلاعات خوبی از من دارید پس فعلا خدا نگهدارتون تا مطلب بعدی .......
<:P:>
نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه 6 اسفند 1383 و ساعت 09:02 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 6 اسفند 1383 و ساعت 09:02 ق.ظ
()
نظر
[شب شعر , ]
خدایا! دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند از عظمت مهربانیت در حیرتم چگونه به من محبت میکنی در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است. خدیا! سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم.
بچه كه بودم فقط بلد بودم تا ده بشمرم .1-2-5....10. نهایت هر چیز همین 10 تا بود. از بابا بستنی كه میخواستم 10تا میخواستم . مادرم رو 10 دوست داشتم. خلاصه ته دنیا همین 10تا بود و چقدر این 10 تا قشنگ بود. ولی حالا نمیدونم ته دنیا كجاست! نهایت دوست داشتن چقدراست!؟ انگار خیلی هم حریص تر شدیم 10تا بستنی هم كفافم را نمی دهد. اما میخواهم بگم كه دوستت دارم. میدونی چقدر:(به همان اندازه 10تای بچگی دوستت دارم).
نوشته شده توسط امیر در سه شنبه 4 اسفند 1383 و ساعت 06:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|